Tuesday, September 15, 200977.خونه رو جمع کردیم. از تخت تو شروع کردیم که خیلی وقت بود میخواستیم بذاریمش کنار. اول موندی این کجا رفت بعد هی که ما بیشتر خونه رو خالی میکردیم هی ذره ذره غصه خوردی که کمد کجا رفت؟ میزمون کو؟ تلویزیون چی شد؟ به ماکرو اون که رسید دیگه تحملت تموم شد هی میگفتی به "دادر" بگو اینو برگردونه. نادر هم که کلن از رفتن ما و جمع کردن هامون دلش گرفته بود میگفت آخی کاش میذاشتی تا روز آخر باشه. من هم که دلم یه کمی گرفته بود نزدیک بود بزنم زیر گریه. بعد هم که یخچال رو نصفه شبی رد کردیم و تو صبح بیدار شدی دیدی نیست بد جور حرصت گرفته بود. ماشین بابا هم رفت و تو مونده بودی چه بلایی داره سرمون میاد که همه چیزمون رو داریم از دست میدیم. میدونی فکر کنم عین خودم باشی که وسایل برات قسمتی از روح زندگی میشند و مدل خودم بهشون علاقه داری. درست برعکس بابایی که وسایل براش فقط وسایلند و نه بیشتر. وقتی اومدیم ایران و تو ماشین جدید رو دیدی انقدر ذوق کردی که انگار جای خالی همه ی اون از دست دادن هات رو گرفت. دیگه" آتاراشی کوروما" شد سمبل نجات ما از وضعیتی که احتمالن در ذهن کودکانه ی تو فلاکت بار بود. کاش من هم بچه مونده بود و اوضاع به همین سادگی در ذهنم روبراه میشد. |
Blog Photosآرشیو |