Wednesday, November 15, 20064سام کوچولوی شیطون سلام پسرم دیروز با هم خونه بودیم. انقدر این روزها شیطون شدی و بازیگوش که اگه یه لحظه تنهات بذاریم با صدای بلند شروع میکنی به اعتراض کردن. اما چون عاشق تلویزیون و کارتون و فیلم عروسی ما هستی همین کمک میکنه تا یه مرخصی کوتاه به مامانت بدی تا به کارهاش برسه. دیشب هم با بابایی نشسته بودید موزیک گوش میدادید و من متعجب بودم که هر دو چه سلیقه تین ایجری و شادی دارید. برای اولین بار دو روز پیش دستت رو آووردی جلو تا بغلت کنم. باورم نمیشد انقدر زود به این مرحله رسیده باشی. عزیزم میدونی من عاشق این هستم که وقتی بهت شیر میدم با دستهای کوچولوت پشت دستم رو نوازش میکنی. مهربونیت رو از چشمات میشد فهمید اما اینکه برای خودت یه راهی برای ابرازش پیدا کردی برام جالب و دوست داشتنی هست. دیشب برای اولین بار رومیزی رو وقتی بغل بابایی بودی با دستت جمع کردی و من دلم غش رفت برای روزی که از در و دیوار بری بالا و من هی از این همه حضورت لذت ببرم. انقدر امروز صبح معصوم شده بودی تو اون لباس سفید و چنان خواب قشنگی بودی که دلم نمیومد بدمت دست خانوم مربی. دلم رو کندم مثل هر روز و گذاشتم اونجا. دو روز پیش اولین توشه رو برای مامان و بابا آوردی. دو تا سیب زمینی شیرین که یکی از همکلاسی هات از باغشون آورده بود و خانوم مربی برات سهمت رو گذاشته بود تو کیفت. ازش عکس گرفتم تا یادگاری بشه این اولین سوغاتی. خوش باشی عزیزم. |
Blog Photosآرشیو |