Tuesday, January 09, 200717.سام عزیزم خیلی وقته که برات چیزی ننوشتم. امروز اولین روز کاری سال 2007 هست و من با انرژی شروع کردم؛ میخواستم برات از این مدت بنویسم اما همین الان خبر مریضی یه پسر کوچولوی دیگه رو فرسنگها اونطرف شنیدم و انقدر متاثر شدم که نه می تونم جلوی اشکم رو بگیرم نه میتونم از تو و روزهات بنویسم. اعتراف میکنم که ترسیدم تا سر حد مرگ. فکر اینکه کمترین اتفاق بدی برات بیفته، فکر اینکه چطور مراقبت باشم که از همه بلاها و ماجراها دور باشی، فکر اینکه چقدر ناتوانم برای محافظت ازت دیوانه ام میکنه. مامان ببخشید که دیشب از اینکه بیدارم کردی عصبانی شدم. ببخشید که انقدر خودخواه بودم که میخواستم بعد از یک شب تبدار رو گذروندن، استراحت کنم. کاش میشد همین الان بیام دنبالت. محکم بغلت کنم، باز بوت کنم تا خیالم راحت بشه. تا یکم آروم بگیرم. میدونی بهترین آرامش دنیا رو میگیرم از حضورت، از دیدن لبخندت، از شنیدن صدای قهقهٔ از ته دلت از سلامتیت از نگاههای مهربونت و از همه وجود و حضورت. تا آخر عمر من برام بمون دوستداشتنی ترین... ![]() |
Blog Photosآرشیو |