Tuesday, May 01, 200729.شروع دهمین ماه زندگیت مبارک. اووووووووو دو ماه شد از وقتی آخرین بار سر فرصت نوشتم. اما زود گذشت. میخوام یه رازی رو برات بگم. من درست از هشت ماهگیت عاشقت شدم. نه اینکه قبلش نبودم اما از وقتی مثل یه بچه بزرگ شدی انگار احساس من هم عوض شد. یه جور دیگه دوستت دارم. نه مثل یه بچه که به مادر وابسته است و مادر از وابستگی دوستش داره. حالا از همون یک ماه پیش مثل یه آدم بزرگ مثل یه دوست تازه مثل کسی برای خودش دوستت دارم. چطوری بگم انگار اون بچه کوچولو دیگه نیستی که دلم براش غش میرفت. حالا انگار یه آدم بزرگی که داری رشد میکنی. این تغییر احساسم به خاطر عوض شدن خودت هم هست. یه دفعه انگار از اون نی نی کوچولویی که بودی شدی یه پسر کوچولو. همه چیز رو درک میکنی. انگار از دنیای نی نی بودن جدا شدی. حالا دیگه همه کارها و بازی هات حساب شده است. دیگه یاد گرفتی ما دوتا رو غافلگیر کنی. کافیه یه کاری رو جلوت بکنیم تا بعدن ببینم داری برای خودت تکرارش میکنی. سام دیروز برای اولین بار تو بهار سه تایی رفتیم پارک. چقدر خوش گذشت. چقدر خوبه که تو همه جا همراهی و هیچ اذیتی نمیکنی. فکر کنم من دوازده ساعت رفتم تا ایران و برگشتم به اندازه یه سر سوزن هم تو راه اذیتم نکردی. همش خواب بودی یا تو بغل مهموندارها. خانوم که بغلمون نشسته بود میگفت من اصلن نفهمیدم یه بچه تو پرواز هست! پسرم یه کار بد هم یاد گرفتی. چند روز پیش دیدم که اسباب بازی رو از دست دوستت با عصبانیت کشیدی و وقتی اومد ازت پسش بگیره زدی تو صورتش. بعد هم به صورت مربی میخندیدی که یعنی من کاری نکردم. بابایی میگه من باید میومدم جلو و صورت دوستت رو نوازش میکردم اما من انقدر شوکه شدم از این کارت که اصلن نفهمیدم باید چی کار کنم. پسر گل ایران خیلی بهت خوش گذشت. با همه دوست شدی مثل همیشه اما از همه بیشتر با دایی نادر و عمو فرید گرم گرفتی. بعضی ها رو هم اصلن دوست نداشتی. شاید میفهمیدی که اونها هم تو رو خیلی دوست ندارند برای همین اخم میکردی بهشون؟ با مامان بزرگ خیلی جور بودی. فکر کنم دل همه موند پیش شیرین کاریهات. عزیزم ماهی که گذشت دو تا دندون خوشگل درآوردی. دیگه خیلی احتیاج به پیش بند نداری. نمیه خزیدنی و نیمه چهار دست و پا همه جا میری و با سرعت نور خونه رو به هم میریزی. یاد گرفتی با کمک ما بایستی و اگه بشه یه قدم کوچولو برداری. درست روز آخر هشت ماهگیت هم دیگه کنترل نشستنت کامل شد و تونستی بدون کمک و تکیه تا هر وقت که بخواهی بشینی. هنوز عاشق Fergie و موزیکهاش هستی و تا ساعتها میشه باهاش سرگرمت کرد و بهت غذا خوروند. غذا خوردنت بعضی روزها خوبه و بعضی وقتها هیچی نمیخوری. اما در بدترین وقتها اوسنبه(بیسکوییت برنج) و ویفر و ماست و جوجه کباب رو دوست داری. راستی ببخشید که رفتیم ایران بلا سرت آوردیم ها. فکر کنم اینجوری مثل همه پسر بچه های ایرانی شدی بهتر باشه برای بعدن هات! پسرک گل و خوبم همیشه همینطور سرحال و سرزنده بمون تا من و بابایی از بودنت و داشتنت غرق خوشبختی باشیم حتی وقتی سه صبح بیدارمون کنی و همون موقع پو کنی و نذاری تا نیم ساعت قبل از بیداری رسمی بخوابیم! به تلافی این مدت ننوشتن یه سری از عکسهای این دوماه رو میذارم. قبول ه؟ |
Blog Photosآرشیو |