دیروز ده ماهه شدی سام. اما من فکر میکنم تو از اول زندگیم باهام بودی انقدر که وجودت و بودنت کامل ه برام. باور نمیکنم روزهایی هم بود که تو نبودی و من مادر نبودم.
چند روزه که مریضی. برای همین مهد و دانشگاه من با هم تعطیل بودند ودوتایی داریم باهم خوش میگذرونیم. راستش رو بهت بگم چند بار قبلی که مریض شدی و خونه میموندیم برام خیلی سخت میگذشت. نمیدونستم چطور سرت رو گرم کنم. نمیدونستم چطور بیحوصله نشم. حالا از بزرگ شدن توست یا بهتر شدن مادری من یا هردو که هر چی بیشتر با هم هستیم بیشتر خوش میگذره و سختتر میشه برگشتن به دوران دوری روزانه.
ماه قبل برای بار اول جلسه مربیها و مادرها تو مهدتون بود. بعدش هم با هم اسنک خوردیم و بازی کردیم. به من که خیلی خوش گذشت. یه چیزی رو هم بهت بگم؛ احساس میکردم خیلی مهم شدم که به عنوان مادر تو این برنامه شرکت کردم. حتی خیلی بیشتر از وقتی که برای اولین بار تو کنفرانس کره پرزنتیشن داشتم.
ممنون همه دنیام که تو رو بهم داده.
گزارش تصویری از مهدکودک "کیوماچی":

قرار بود با مامانها اسنک بخوریم اما من فکر کردم مثل صبح ها که مامانم من رو میذارم این تو و میره است، برای همین زدم زیر گریه.

اما وقتی دیدم بقیه مامانها هم هستند خیالم یکم راحت شد.

از ذوقم در شیشه ام رو که همیشه دستم میگیرم و از خودم جداش نمکیکنم، دادم به مامان بغل دستیم.

این بچه ژاپنی دوست قدیمی ه. حالا هم دیده مامان خودش دوربین نیاورده برای مامان من فیگور اومده.

من هم یه خنده دلربایی کردم که مامانم بیاد از خودم عکس بگیره.

بعدش این مامان خانوم رفت عقب من فکر کردم باز میخواد در بره، رفتم تو قیافه که به خیر گذشت.

بعد رفتیم بازی، اما این دوست من چون یکم گنده است ازش حساب میبرم. خب فکر کنید اگه بشینه روم له میشم دیگه.

درسته به کوچیکترها هر از گاهی یه فشاری میرسونم اما ترجیح میدم طرف این یکی نباشم خیلی.

اینه که رفتم تونل بازی,

از پنجره اش هم با دوستم دالی بازی میکردیم. البته به ژاپنی میگیم "اینای اینای"

این هم یکی از مربیهام ه.

این هم دو تای دیگهشون. این دوستم هم دختر خوب و خوشرویی ه فقط یکم اضافه وزن داره!

این عکس هم یه روز دیگه گرفتیم اما مامانم قاطی این عکسها قالبش کرد.

این مربیم رو خیلی دوسش دارم؛ نیست خوشگله بیشتر بهم میچسبه بغلش برم.