Thursday, June 28, 200738.نصفه شب از خواب بیدار شدم. تنهایی مثل یه دیو جلوم نشسته بود. قلت که زدم دیدم تو کنارم خوابیدی. یواشکی خزیدم زیر لحاف ت. انقدر بهت چسبیدم که صدای نفست رو بشنوم. دیدم تا وقتی این نفسهای کوچولو هست که این همه امید با خودش داره تنهایی وجود نداره. میترسم از این همه وابستگی به بودنت. تو کوچکترین و بزرگترین کسی هستی که دارم. دلم برای اون نگاه مبهوت دیشبت و اون خوابیدنت تو بغلم می سوزه. از اون سوختنی که جاش میمونه گوشه قلب آدم. که هیچ وقت فراموش نمیشه. خودم رو وقتی به تو میرسم نمیشناسم. پسرم ببخش اگه روزی این حرفها اذیتت کرد. اما من نمیتونم ننویسم. باید بهت بگم از همه حسهایی که دارم. میترسم روزی برسه که پشیمون بشم از نگفتن ش. ![]() |
Blog Photosآرشیو |