Wednesday, November 14, 200745.خب من این صفحه سفید رو گذاشتم جلوم که ازت بنویسم اما هر چی مینویسم وتو فکرم هست به نظر میاد لوس و تکراری ه. بعد به خودم میگم شاید همهی کارهای بچه ها عین هم باشه اما همه ما برای خودمون و حداقل برای خونواده هامون منحصر به فردیم. پس نوشتنش شاید زیاد هم بچهام -قندعسلم بازی نباشه. نه اینکه برام نباشی اما شاید از نگاه قضاوت گر دیگران میترسم. میدونم دچار یه جور وسواس شدم حتی بعضی وقتها جلوی دیگران نمیتونم بهت محبت کنم اونجوری که لوست کنم و بچسبونمت به خودم و فشارت بدم. میگم چیه همه بچه هاشون رو لوس کردند من دوست ندارم لوس بشی دوست ندارم اما شاید دارم اشتباه میکنم. حالا بذار برات یه چیزی بگم. مامان هم عین خودم بود یعنی همیشه با ما طوری رفتار میکرد که یه وقت فکر نکنیم ذره ای میتونیم خودمون رو براش لوس کنیم. راستش من اصلن یادم نمیاد تو بچگی حتی تا نوجوانی هم غیر از مواقع خاص مامان من رو بوسیده باشه. اما میدونی زمزمه های عاشقانه اش رو وقتی میخواست برامون لالایی بگه یادمه. وقتی بزرگتر شدم فهمیدم این من هستم که باید این سد رو بشکنم و جلو برم برای لوس کردن خودم و بوسیدنش و فشار دادنش. و اون سد شکست به همت من و دایی نادر. انقدر که دیگه هیچ کسی رو نمیبینم که تا اندازهی ما پیشی دستی مادرش باشه. حس خوبی ه. شاید روزی تو هم همین کار رو کردی شاید هم من طاقتم تموم شد که میدونم همین حالا هم تحمل لوس نکردنت رو ندارم. انگار قرار بود از تو بگم. توی پست بعد از این روزهات و ایران مینویسم. |
Blog Photosآرشیو |