Thursday, June 05, 200858.![]() دیشب دوتایی "Hokey Pokey" خوندیم و رقصیدیم و تو هر بار آخر هر قسمت دو تا انگشتهای فسقلیت رو می آوردی بالا و پز آخرش رو میگرفتی و من و بابایی دلمون غنج میرفت از این ادا ت. از دیروز ادا درآوردن با صورتت رو هم یاد گرفتی و ما رو کلی سرکار میذاری. و آخر اینکه دیشب موقع عوض کردن تی شرت ت از دستم در رفتی و شروع کردیم دنبال هم تو اتاق و تو در یه لحظه از فرار هجوم بردی به سمت توری. توری با جاش در اومد و نقش زمین شد. بابایی با پیچ گوشتی پیچ ها رو باز کرد و در رو جا انداخت و همین شد که تو پیچها رو هم کشف کردی. بعد من رو مجبور کردی بغلت کنم تا دستت به تمام پیچهای بالای در برسه و بتونی مثل بابایی سفتشون کنی. همین جوری خواستم بگم چقدر همون چند ساعت از شب دور همدیگه بهمون خوش میگذره و باور کن بیشتر به خاطر بودن تو ست. |
Blog Photosآرشیو |